تبليغاتX
کیک و عکس
بدون شرح با شرحی مبسوط

 

صبح به صبح ، با صدای اذان مسجد جامع از خواب بیدار می شدند.

 گلرو ، تند و فرز می جَست .  سماور را آتش می کرد ، آفتابه قرمز را از کنج اتاق برمی داشت  ، نیم نگاهی به نصرالله می انداخت و می رفت  آن سر حیاط دست به آب .

نصرالله اما خوش داشت طولش بدهد و  خودش را برای گلرو لوس کند . صبر می کرد تا گلرو با آفتابه خالی از آن سر حیاط برگردد و خطاب به او که هنوز روی تشک لمیده بود ، بغرد که " پاشو دیگه مرد " و این جمله حکم عاشقانه ای داشت برای نصرالله ، آن مردِ آخرش بدجوری به دلش می نشست .

ناشتا را با هم می خوردند و گلرو یک چای اضافه هم می ریخت برای نصرالله که جلیقه اش را بَرَش می کرد. راستش این بود که این دو ، آن قدیم ها که هنوز عشقبازی می کردند هم ، اینطور جفت و جور  نبودند .

نصرالله یکبار دور از چشم گلرو ، بیوه کل حسین را صیغه گرفته بود . گلرو هم چند بار به کله اش زده بود دست قُلی را بگیرد و برگردد پیش قوم خویشها .  هر بار کسی وساطت کرده بود و زندگیشان سرپا مانده بود . تا چند سال بعد که قلی رفته بود تهران گم و گور شده بود و این دو مانده بودند معطل نان شب.

اوایل فقط نصرالله می رفت سر کوچه . در آمد چندانی هم نداشت . اخمو بود و کمرو . سرو زبان ننه من غریبم بازی نداشت و تازه سرو لباسش هم رویهمرفته تمیز بود . این شد که دخلش از پس خرجشان بر نمی آمد .

احتمالا این فکر، اول به سر گلرو زد . هرچند نصرالله وقتی هزاریها را با کِیف می شمرد زمزمه می کرد که " عجب فکر بکری کردم ".

فرمول کار هم ساده بود . سر کوچه پر رفت وآمد نجارها ، روبروی هم منتظر  می نشستند تا یکنفر رد شود و به انتخاب اسکناسی کف دست یکیشان بگذارد . آنوقت جیغ و فریاد  آن یکی به آسمان می رفت . رهگذر بد بخت که جا خورده بود ، کمی مکث می کرد و حس می کرد که آن یکی مستحق تر بوده ، نگاهی به اولی می انداخت و از آنجائی که رسم انصاف نبود پول داده را باز پس بگیرد ، به ناچار دست در جیب می کرد و یک اسکناس دیگر در می آورد .

آدمها با سروروی بی خبر وارد کوچه می شدند و با قیافه های حیرت زده از آن سر کوچه در می آمدند . این وسط ، هر اسکناسی که می گرفتند ، نصرالله سرش را بالا می آورد و نگاهی از سر همدستی به گلرو می انداخت که چادربه لب ، نُقلی می خندید و با محبت نگاهش می کرد . محبتی که نصرالله در گلرو سراغ نداشت  حتی آن قدیم ها که هنوز عشقبازی می کردند .    

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:40  توسط کیک و عکس  | 

حوالی سال هشتاد ، برای من سالهای بدی بود.

سه سالی می شد که با رتبه ای خوب در پایتخت رشته ای خوب  می خواندم که دوستش نداشتم !  در هر حال پای سه سال پول و وقت بی زبان و یک دوجین فک و فامیل پُر زبان در میان بود .

 یکسال هم  می شد که به واسطه یک پارتی گردن کلفت سر کاری می رفتم که  فارغ ااتحصیلانِ مانده پشت  درهای آهنین استخدام ، خوابش را می دیدند . کاری نان و آب دار و با اسم و رسم که تنها ، ایراد کوچکی داشت . محلش واقع در زیرزمین دخمه مانند بیمارستانی بود و همکارانش چندین نفر آدم فسیل شده که در طی این سالها  آنچنان به آزمایشگاه خو گرفته بودند که با بی خیالی یک دستشان نمونه سِل تازه از حلقوم در آمده بود و دست دیگرشان کیک و چای  عصرانه .

و من ، مچاله و افسرده ، به امید آینده ای که راستش چیز روشنی هم در آن نمی دیدم ، هر روز صبح ، به زور منطقی که خودش هم انگار به خودش می خندید ، از دانشگاه به بیمارستان و از بیمارستان به خانه می رفتم  تا مادر با دیدن سر و روی مصیبت زده و بی حوصله ام نگران شود و حرفهای منطقم را تکرار کند .

همزمان دستم بندِ کیست هائی شده بود که اینجا و آنجا در شکمم غنچه می زد ! یک جراحی ، مشتی قرص و دارو و چک آپ مداوم ماهیانه ، امانم را بریده بود .

من در تله موش بودم .

 

 *********

آنروز عصر طبق قرار ماهیانه در مطب دکتر نشسته بودم تا سونوگرافی شوم . پانزده نفر آدم ریز و درشت  با مثانه های پُر،  نیم خیز روی صندلیهایشان نشسته بودند و با قیاقه های بق زده فشار دگمه های شلوار را تحمل می کردند نگران از اینکه  تا کجا دوام خواهند آورد .

 پرستار که هیچ عجله ای در صدا زدن اسامی نداشت بی حوصله و به نجوا  لب میزد که  : " نفر بعدی " .

نفر قبلی از در بیرون می پرید و با قدمهائی که سعی داشت شمرده باشد تقریبا به سوی قبله آمال می دوید . پانزده جفت چشم به خوشبختی نفر قبلی دوخته می شد و چند نفری آه می کشیدند .

 از آن میان فقط زنهای حامله خوشحال بودند . شاید چون امیدی در شکم داشتند که بزرگ می شد . آنهمه ادرار که در شکمهای خالی ما تبدیل به خوره شده بود ، انگار در شکم پُر آنها تصعید می شد و احساسش نمی کردند .  به آسودگی می خندیدند و با هم تبادل اطلاعات می کردند .

نگاهم رفت روی پیرزن و پیرمردی که گوشه تاریکی نشسته و به درستی دیده نمی شدند و در حال کشمکش بودند . پیرمرد ، فرتوت و دردمند بود و به نظر آنچنان ناتوان می رسید که هر آن انتظار داشتی پیچ و مهره اش باز شود و پخش زمین گردد . پیرزن سر حال تر می زد .

نجواهای مطب دور شد و من ناگهان ، آنچنان شنیدمشان که انگار می گفتند که بشنوم !

پیرزن لیوان به دست به پیرمرد اصرار می کرد که : " دکتر گفته باید آب بخوری وگرنه نمی شه . باید بخوری .  به زور بخور"

و پیرمرد به لحنی خسته جواب می داد که :" نمی خوام . نمی تونم .  همَش زور ، همَش زور ...." و اشکش سرازیر شد .

برق از سرم  پرید   . چیزی آشنا در پیرمرد بود . لحظه ای از آیندة  من که پیش تر از زمان شتافته و به من رسیده بود .

دکتر که با دقت محتویات شکم مرا در صفحه مانیتور می کاوید ، چیزی از آنچه در شکمم جوانه زده بود ، ندید و من تمام راه را با مثانه پُر  پیاده تا خانه آمدم . لابد آنهائی که آنروز در خیابان دختر دیوانه ای دیدند که رقصان می گذرد و به همه از کلاغ تا سرباز لبخند می زند ، ندانستند که آن دختر دانشگاه را دو ترم مانده به آخر رها کرد ، دیگر رنگ زیرزمین بیمارستان را ندید ،  عاشق شد ،  دوربین خرید ، عکس گرفت ،  دنبال آرزوهایش از ایران رفت ، بورسیه شد ، خندید ، گریه کرد ، رقصید ،  وبلاگ نوشت و...........

   *********

گرچه می دانم که بدنم از آن روز دیگر برای اعتراض به صاحبش کیستی نساخته و  نخواهد ساخت  ، اما هنوز سالی یکبار برای چک آپ به سونوگرافی می روم .

در مطب ، آدمهای ریز و درشت  با مثانه های پُر،  نیم خیز روی صندلیها نشسته اند و با قیاقه های بق زده فشار دگمه های شلوار را تحمل می کنند و نگران از این که تا کجا دوام خواهند آورد .

 از آن میان فقط  من و  زنهای حامله خوشحالیم  . شاید چون امیدی در شکم داریم که بزرگ می شود  .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 23:6  توسط کیک و عکس  | 

 

نشانه ای نمانده ،

 نه حتی لکه ای بر دامن .

 خاکستری نیست  بر اثبات شعله ای در تاریخ تو و من . 

 

ویلیام می گوید

در آن صحنه که ژولیت دلخوش از اوهام مانده

و رومئو سرخوش از  سکس

تا خمیازه تماشاچیان در نیامده

بیا پرده را فرو اندازیم .

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 19:32  توسط کیک و عکس  | 

 

مارکوس می گوید : " آنطرف ، آن خانه های آجری ..."

 سمت خانه های کوچک بازسازی شده به  راه می افتیم .

 

روستا زیر خورشید مرداد در حال پخته شدن است . امواج گرما زیر پوستم رفته ، گیر افتاده ، راه فراری به بیرون پیدا نمی کند . می گویم : دریغ ازیک سایه .

 پیش رویمان خانه ها همه یک شکل ، با سر و روی بی قواره کنار هم ردیف شده اند .

 مارکوس می پرسد : باربر آجری تا چند ریشتر دوام می آورد ؟

مشغول بحث هستیم که اولین نشانه های حیات پیدا می شوند . چند جفت چشم سیاه و کوچک و هراسان از پشت دیوارها با بی اعتمادی به ما و بخصوص دوربین هایمان نگاه می کنند . لباسهایشان مارک دارو مندرس است و مشخصا اهدائی بو ده  . به دعوت من برای نزدیکتر شدن پاسخی نمی دهند اما با حفظ فاصله دنبالمان می کنند  مارکوس می پرسد : پس مغازه ها ؟ مدرسه ؟ سلمانی ؟

برمی گردم طرف بچه ها که با دیدن حرکت من عقب گرد کرده اند . نه ، امکان ندارد اعتماد کنند .

از ته کوچه سایه سیاهی سلانه سلانه به سمت مان می آید . سلام می کنم . پیرزن سالخورده ایست  که می گوید مرد ها و جوانها به کرمان و تهران رفته اند .  قصدمان را که می فهمد با غرور به سمت چپ اشاره می کند که یعنی بروید آنجا را هم ببینید . پیچ کوچه را که رد می کنیم هردو با هم شوکه می شویم . روبرویمان بنائی نو و به نسبت ابعاد روستا عظیم ، خود نمائی می کند . با یک حساب سرانگشتی  واضح است  بودجه ای برابر با همه خانه های روستا صرفش شده . حتی چند تائی هم درخت و کمی هم چمن اطرافش کاشته اند .

می گویم : پس درخت ها اینجا هستند . و به خواهش مارکوس که اصرار دارد نوشته سر در مسجد را برایش ترجمه کنم ، نگاهی به بالا می اندازم .

 از جملات عربی نوشته شده سر در نمی آورم اما می گویم : " نوشته حّقِ خدا همیشه محفوظ است " .

 مارکوس با تعجب به چهره درهمم نگاه می کند و می گوید : بیا برویم . باید استراحت کنی .

دوربینم را بالا می آورم تا از مسجد عکس بگیرم  که چشمم به گروه بچه ها می افتد ، حالا جمع شده  و دسته ای هفت هشت تائی را تشکیل داده اند . مسیر چشمهایشان را دنبال می کنم . نگاه همگیشان به یک نقطه خیره مانده ،   موهای طلائی مارکوس که لَخت و سبک است و با کوچکترین نسیم به رقص در می آید .

 

می چرخم ، زوم می کنم روی آن درخشش طلائی بی وزن ، و شاتر را فشار می دهم .

 

  : عکس مربوط به این نوشته نه از جانب من بل از جانب بلاگ فای عزیز غیر مربوط تشخیص داده شده و سانسور گشته است . راضی هستیم به رضای سانسورچی و از اینها گذشته فعلا چاره ای نداریم .

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 18:7  توسط کیک و عکس  | 

 

همین حالاست که بگوید  

 همین حالا که  دَم پنجره اتاقش ایستاده ام 

 همین حالا که مچاله در ملحفه های بیماری ، روی تخت  تنهائیش  نشسته ...

 

 نگاههای به هم دوخته

و آن باریکه نور

که اعصاب تحریک پذیرمان را آرام کرده است

 

 د بجنب....

نکند همین یک خط را فراموش کرده ای؟

همین چند کلمه را؟

پرده ها فرو خواهد افتاد

تماشاچیان ، بسیار انتظار کشیده اند

و من نیز

 

اوووف.....

 بالاخره چیزی در نگاهش می گذرد

 حسی چهره اش را در هم می کند

 در جدال گفتن و نگفتن است

 لبخند می زنم تا کارش آسان تر شود

 

آهان

  دهنش را باز می کند و ....

بالا می آورد !

 

بوی استفراغ همه جا می پیچد .

 بخاراتش با پیچشی اثیری در اتاق بالا می رود .

همزمان یک ویولون سل ، والس می نوازد .

 

" آه عشق من

یک نفس عمیق بکش

این نفحه  فرشته ها را هم  فراری خواهد داد ."

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 0:47  توسط کیک و عکس  |